تبلیغات
پیامک باران - لطیفه های کوتاه و خواندنی

اس ام اس جدید.پیامک جدید.عکسهای خنده دار.اس ام اس های خنده دار.داستانهای کوتاه...

لطیفه های کوتاه و خواندنی

نویسنده :
تاریخ:شنبه 14 آبان 1390-09:13 ب.ظ

بابای کم جنبه!
پسرکی گریه‌کنان پیش مادرش رفت و گفت: بابا موقع کار با چکش روی انگشت خودش زد.مادر: بسیار خوب، ولی تو نباید به خاطر این اتفاق گریه کنی.پسر: من هم مثل شما فکر می‌کردم، برای همین هم اولش خندیدم

****

شدت پیشرفت!
خانم همسایه از همسایه‌اش پرسید: راستی، پیشرفت دخترتان در کلاس آواز چطور است؟
مادر مغرورانه پاسخ داد: عالیه، دیروز شوهرم بالاخره پنبه‌هایی را که در گوشش چپانده بود، درآورد.

تلاش زیاد

دانش آموز اولی: من امسال همه امتحانات را رد شدم به جز ریاضی.

دانش آموز دومی: چه کار کردی که آن را رد نشدی؟

دانش آموز اولی: این امتحان را اصلاً شرکت نکردم!

****نمایش خوشمزه!
دو تا پسر بچه پیش مادربزرگ‌شان رفتند و گفتند:مادربزرگ، بیا با ما بازی کن. ما می‌خواهیم نمایش بچه خرس‌ها در باغ‌وحش را اجرا کنیم.ـ خوب، حالا این وسط نقش من چیه؟
ـ شما خانم مسن خوش‌قلبی هستی که برای بچه خرس‌ها شکلات می‌اندازی!

****

دلیل قانع کننده

پدر: می‌توانی فکر کنی و به من بگویی که چرا این قدر نمراتت پایین می‌شود؟

پسر: فکر نمی‌کنم.

پدر: دقیقاً!

****

دلیل لغو بازی

سر امتحان انشاء معلم از شاگردان خواست انشایی درباره یک مسابقه کریکت بنویسند. امتحان تمام شد.

وقتی معلم داشت برگه‌ها را تصحیح می‌کرد متوجه شد که روی یکی از برگه‌ها چند قطره جوهر ریخته و دانش آموز زیرش نوشته: "‌به دلیل بارندگی مسابقه لغو شد

                                                                           ****                          

بابای کم جنبه!
پسرکی گریه‌کنان پیش مادرش رفت و گفت: بابا موقع کار با چکش روی انگشت خودش زد.مادر: بسیار خوب، ولی تو نباید به خاطر این اتفاق گریه کنی.پسر: من هم مثل شما فکر می‌کردم، برای همین هم اولش خندیدم

****

شدت پیشرفت!
خانم همسایه از همسایه‌اش پرسید: راستی، پیشرفت دخترتان در کلاس آواز چطور است؟
مادر مغرورانه پاسخ داد: عالیه، دیروز شوهرم بالاخره پنبه‌هایی را که در گوشش چپانده بود، درآورد.

****
بچه مفید!
شخصی از همکارش پرسید: ببینم، این همه پول که برای کلاس آواز دخترت می‌پردازی، ارزشش را دارد؟
همکارش پیروزمندانه گفت: البته، من تا حالا خانه‌ بیشتر همسایه‌های دور و برم را به نصف قیمت خریده‌ام!
****
قدرت انتخاب!
پسر کوچکی به مغازه لباس‌فروشی رفت و گفت: می‌خواهم یک پیراهن برای پدرم بخرم و به عنوان کادوی تولدش به او بدهم.فروشنده پرسید: مثل پیراهن من خوبه؟
پسرک گفت: نه، یک پیراهن تمیز لطفا!      






click click نیم ست های جدید

Admin Logo
themebox Logo